خرید بک لینک
امروز روز چپ دستها بود. پسفردا سالگرد ازدواجمون* (که امسال تقریبا همزمان شده با سالروز ازدواج حضرت علی(ع)) و من امروز یه پست شاد و شنگول گذاشتم اینستا... ازون ور برای همسر یه هدیه کوچولو سفارش دادم که مستقیم میره شرکتش. احتمالا به موقع میرسه... سورپرایز و این صحبتا. ولی حقیقت اینه که اونقدا که به نظر میاد خوشحال

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

میگفت ورژن پسرونهی منه...

بعدها صاحب پسری شد که خیلی شبیه خودش بود... انگار ماکتی بود از خودش. بچگی هاش رو دوباره باهاش مرور میکرد...

حالا؛ یه ماکت ازش توی خونه داشت!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

امشب فهمیدم که توی این دنیا هیچ چیز، و هیچ کس، ارزش اینو نداره که بگیم «اگر بود، چه خوب بود. چه حالم خوب بود.» هیچ چیز و هیچ کس... این یه توهم بزرگه. اگه الآن حالمون خوب نیست، احتمالا اون وقت هم خوب نمیبود... فقط یه چیز هست که ارزش داره به خاطرش حالمون خوب باشه... و اون خودمونیم. خودِ خودِ خودمون! پ.ن. مک

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

آدم وقتی حالش بده واقعا حالش بده یا دلش میخواد حالش بد باشه؟؟ وقتی خسته ست واقعا خسته ست یا دلش میخواد خسته بمونه؟؟ وقتی افسرده ست واقعا افسرده ست یا دلش میخواد حوصله نداشته باشه؟؟ این چه کششیه که توی حسای منفی هست که اگه بری سمتشون هی بیشتر میکشن آدمو به سمت خودشون؟؟ سیاه چاله ن؟؟ چون منفی ان؟ چون سیاهن؟ بعدأ-نوش

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

میروم داروخانه تلخک میگیرم. سر راه برگشت شیر محلی (که خوشمزه تر است!) هم میگیرم. توی خانه چک میکنم که شیشه شیری که مدت زیادیست استفاده نشده دم دست باشد و حسابی میشورمش. میخواهم پسرک را بگیرم از شیر... وضعیت بد دندانها، مدااام تقاضای شیر کردن و بدغذایی، درد و خستگی خودم و گاهی بیخوابیها، همه باعث شده هر روز بگویم «دی

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

درد کلافه ام کرده. کوچکترین برخورد بچه ها موقع دویدنهایشان دردم را زیاد میکند. بدنم کوفته ست. شبها سردرد هم اضافه میشود. شب اول که با تب و لرز هم همراه بود... این وسط خودخوریهایم که «کاش عجله نمیکردم... کاش قرآنمو ختم میکردم بعد... کاش نمیگرفتمش هنوز» هم اوضاع را بدتر میکند. توی این اوضاع یهو فکری به ذهنم می آید

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

بچه ها را توی اتاقشان خوابانده ام. خودم هم پلکهایم دارد سنگین میشود و دلم میخواهد ولو شوم همانجا که یادم به خواندنی ها و گوش کردنی های جذاب روی گوشی ام می افتد. بلند میشوم و گوشی را برمیدارم ومیروم توی آن یکی اتاق، میخزم زیر پتو (که توی این هوای خنک میچسبد) و خوانش مهراوه شریفی نیا از «خانه لهستانیها» را پلی میک

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

روی نیمکتی کنار راه آسفالت نه چندان عریض میان درختها نشسته بود منتظر... ملاقاتی داشت. مرد را دید که از انتهای مسیر نزدیک میشود. بلند شد و چند قدم آخر را روبهرویش ایستاد و به چهرهٔ مرد که نزدیکتر میشد نگاه کرد. میخواست ببیند چه احساسی دارد... ازین که حالا بعد اینهمه وقت، برای اولین بار «اینجا» ملاقاتش میکند.

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

صفحه بندی